یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت پنجاه و هفتم :
نگاهش را زیر چشمی به پرهام رساند.
خجالت میکشید مستقیماً او را نگاه کند، چرا که چندی پیشتر کاری کرده بود که از اختیارش خارج بود.
این آغوش، چنان حال پرهام را خوب کرده بود که میتوانست اعتراف کند بخش عظیمی از تلخیهای گذاشته را درمان کرده بود.
ولی کیمیا...آنقدر خجالت زده بود که مدام دستهی فنجان چایی را با انگشتش به این طرف و آن طرف میکشاند و صدای برخوردِ پایین فنجان با نعلبکیØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
به جاهای حساس میرسیم
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون ازتون
۲ روز پیشسهیل۳۰
0چی بگیم از عشق صد ساله..عالی بود
۶ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
تشکر
۶ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون🥰
۶ روز پیشبهار
0آخ ای جان دلم،بمیرم برات چه دردی رو تحمل کردی به خاطر عشق اذر🥹
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عاشق واقعی 🙂🫴
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم خیلی اذیت شد🥲
۷ روز پیشبهار
0نمیدونم چرا دلم گواهی بد میده که بازم آذر تو چاه میفته و به عشقش نمیرسه ،اونم فقط به خاطر انتقام
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
امیدوارم همچین اتفاقی نیفته
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ببینیم سرنوشت چی میخواد
۷ روز پیشماه
0عجب موزیکی گذاشتی برای این پارت هر کلمه ش پر احساس بود این پارت ترکیبش با موسیقی که انتخاب کردی حرف نداشت . عالی بود واقعا ممنون. من صدبار این موزیک رو گوش کردم حال دلم خوب شد روحم تازه شد واقعا مرسی
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
شما لطف داری به ما🙏🏻
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🥰
۷ روز پیشصبا
1تاکی میخوای فقط نگاه کنی
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
والااا
۱ هفته پیشمهدیه
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
پیشنهاد خودِ پرهامم هست😂
۱ هفته پیشمهدیه
1دیگه خودش نخو داد اذرم طناب داد رفت 😂😂
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آخ بیا پرهام و کیمیا رو توی لباس عروس و دوماد کنار هم تصور کنیم و قند توی دلمون آب بشه براشون🥺
۱ هفته پیشمهدیه
1راستش بخواین کنار هم تصور کردم منتها با شخصیت های خیالی خودم فکر اینکه یه پسر کامل زری کپی پرهام جیگر خودمون هم بچشون باشه چقدر قشنگه 🤌🥹☺️✨
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آخ نگو دختر فکر کن پرهام بابا باشه🥺
۱ هفته پیشنگار
1وایی فکر کن هر وقت اخم کنه آذر بوسش کنه وایی ما هم همش اکلیلی میشیم🥰🥰💙💙
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دیگه پرهام راه بوس و بغل رو پیدا کرد😂
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
👌🏻😁😁
۱ هفته پیشمحیا
1عالی بود مرسی ببینیم چه نقشه ای دارین شما برای پدرام. فقط رابطه ی این دوتا رو خراب نکنین پلیز🙏🙏😘😘
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نگران نباش اتفاقی واسه پرهام و کیمیا نمیفته😁
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چشم
۱ هفته پیشمارال
0وویی چشام و قلبم اکلیلی شد بابا نکنین ماهم دلمون میخواد😅😅
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حرکت کنید😁😁
۱ هفته پیشمهدیه
0پارت بعد کیان این دوتارو نبینه تو ژست بوسه صلبات 😂😂 انوقت سکانس اکشن داریم کیان دو حالت داره یا کیان یه مشت میزنه تو دهن پرهام میگه به چه حقی خواهرمو بوسیدی یا خودشم چشاش قلبی میشه خداروشکر میکنه بالاخره یکی خواهرشو گرفت 😂😂
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بیشک دومی🙌🏻
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به قول خودت ذوق میکنه بلاخره یکی کیمیا رو گردن گرفت😂
۱ هفته پیشمهدیه
0اره دومیه قبلا هم خودش به کیمیا گفته بود 👌😂😂
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قلب همهمون اکیلی شد🥺
۱ هفته پیشنگار
1وایی از سر ذوق بغض نمی دونم چیکار کنم خدا لعنتت کنه هاتف یا پدرام بی شرف کثافت😫 پدرام سعی کن اصلا من آدمی مثل تو یا خودتو تو دنیای واقعی نبینم چون قول نمی دم با خشتکت کار نداشته باشم🔪(منحرف نشیداا🤗منظورم شدن خشتک پدرام به پرچم *** بود،یا شایدم از خشتک آوویزونش کنم هنوز تصمیم نگرفتم🤔)💙💙
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
هر بلایی سر هاتف بیاری حقشه راحت باش😂
۱ هفته پیشنگار
0قربانت حالا که اجازه هم صادر شد انقدر میزنم نتونه پاشه بزار فقط ببین😂😂💙💙
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
منو حدیثم میایم کمکت😂
۱ هفته پیشنگار
0آفرین بیاید هر سه میزنم با کفش تو سرش😂😂💙💙
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
منحرف شدم دیگه..
۱ هفته پیشنگار
0عهَ حدیث میگم منحرف نشود دیگه میخوام با خشتکش فقط کاردستی درست کنم دخترر😂😂💙💙
۱ هفته پیشمهدیه
0میخاد عمو رو بکنه عمه 😂😂
۱ هفته پیشسرو
1عالی بود نویسندگان عزیز
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
♥️🙂
۱ هفته پیشتی دا
1آخ قلبم 😍خیلی قشنگ بود . ممنونم خسته نباشید
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
زنده باشید
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۱ هفته پیشمحرابی
0آخی چه پارت زیبایی بود حسرت داشتن چیزی بعد ازصدسال ورسیدن بهش واقعا لذت بخشه. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزان
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همینطوره 👌🏻
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
و پرهام بلاخره از این حسرت گذشت
۱ هفته پیشنگار
1مرسی حدیث گلی مرسی معصومه عشقی از هر دوتامون ممنونم که انقدر مارو با این پارت تحت تاثیر قرار دادید🫠🫠عالی بود مرسی خسته نباشید🙏🏻🙏🏻دمتون گرم نویسنده جونی های خودم مشتی هستید به مولا🫠🥰💙💙
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دورت بگردم نگار جون، مرسی که انقدر انرژی میذاری برای رمان
۱ هفته پیشنگار
0عزیزی معصومه جونم من یدور بیشتر میگردم که انقدر خوبی🥰وظیفمه پس چی این همه پارت خوبه انرژی هم ندم؟معلومه که میدم چرا که عشق میکنم با هر پارت☺️💙💙
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
یکی اینجا ذوق مرگ شده🥺🥺
۱ هفته پیشنگار
0عزیزمم قربونت بشم خدا نکنه من دارم میذوقم🫠🥰💙💙
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عزیزی
۱ هفته پیشنگار
0قربونت عزیزم🥰💙💙
۱ هفته پیشنگار
0خداا بمیرم براشون😭😭چقدر این پارت به دلم نشست چقدر این موسیقی به دلم نشست چقدر من تو این پارت بغض کردم و اکلیلی شدم واقعا از اولش بغض کردم،هاتف چطور دلش اومد؟پدرام چطور دلش میاد؟متاسفم وا برا این دلتنگی ها برا این حسرت ها برا این مظلومیت ها متاسفم چیز دیگه ای نمیتونم بگم😭🤧💙💙
۱ هفته پیشنگار
0پسر عزیزم دختر قشنگم وایی🫠🫠این بهترین صحنه عمرم بود بالاخره پسرم به یکی از آرزوهای رسید🥰این کمیت یا آذر خودمون هم شیطون بود رو نمیکرداا😉💖💙💙
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همهی آرزوش همین بود:)
۱ هفته پیشنگار
0اره من که غشیدم🥰🫠💙💙
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بعد از صد سال بلاخره حسرتی که توی دلش بود تموم شد🥺
۱ هفته پیشنگار
0اره بخدا خیلی خوب بود🥰🥰💙💙
۱ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🙂🥹
۱ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
انقدر خودخواه هست که همچین عشقی رو از پرهام دریغ کنه🥲
۱ هفته پیشنگار
0اره بخدا بزنم بکشمش 🔪💙💙
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان بی نظیرتون ممنون از موزیک زیباش عالی بود.فکر کنم دیگه کم کم داریم به جاهای خوبش میرسیم خدا فوت قلم به دو نویسنده گرامی 🙏💞💞